منظومهٌ بی نظم کابوس ها و رؤیا ها

شگفتا که او

هر صبح از میان خاکستر

سوزان و وهم انگیز شبانه اش

برمی خیزد با یاد یاران رزمجو

به عشق، به فرشته سلامی می کند

و با یک فنجان چای، تکه نان و پنیری

خستگی از رؤیا های دیرین سالش برمی گیرد

تا بل به یک روز، یک ساعت

از عظمت بی رحم و غریب فاجعه

در کورانی از ناراستی های وقیح جهان

پیرانه سر از نفس نیافتد.

 

آن اتفاق نه از آن اتفاق های زود آشنای تاریخی بود

دیگر کلام را توان اینهمه جنایت و ابتذال نیست

دیگر می شکند هر قانون و هر وزن شعر را

تا غافل یا ساده برخورد نکنند

با این شرارت های مهیب.

عجب جهان قشنگ و تمیزی می بیند !!

این هنوز کمر ناشکسته حمال رؤیاها.

 

ناطقان قدرت های مسلط

چونان کابوس های شبانه در پرچانگی

به سیطره می گیرند روزهای او را

و او نمی داند خورشید را در آسمان جستجو کند

یا در صحنه های دلقکان حرفه یی.

شاعران نگویند که او هم به روزگاری شاعر بود

شاعری را چه سود

در دنیای شاطران تنورهای داغ

نان او که فطیر آمد از آغاز

به فریادی هم می توان به لقمه یی

گرسنگی را سیر کرد

و ماند با نیزه های کلام

بر دریچه های خفته و بسته.

 

شعر و کلام عقب افتاده اند از تعقیب

کاروان حرامیان بارشان همه خون و درد و فریب

این سارقان محیل ملعون

نه آن سارقانی هستند که تو می شناسی و من

در اعماق کابوس ها، تاجداران و عمامه داران

نوشته اند تاریخ ما را.

اینان چه شیطان های مغروری را

که به مزدوری خود نگرفته اند

جهان چه سازگار و راهگشا آمده است

این قافلهٌ فتنه و فریب را.

 

آه، ایکاش

او می توانست سربه نیست کند

ترس و صبر و جهل و فرصت طلبی را

تا زبانه برکشد آتش از زیر خاکستر سرد سالیان.

ایکاش، ایکاش

و ایکاش ها.

 

تا روز فتح رؤیا ها

به جای شبان کابوسی ننشسته است

این پیر هم از پای نخواهد نشست.